هربار که به مرگ فکر می کنم...

 

اَه لعنتی

 

مشکی به تو نمی آید!

 

 

+ 93/09/23 hani |

 

از میان دوازده تایی ها

 

زرد،منفورترین شان بود

 

این را نقاشی کودکانه ای می گفت که دلش نیامده بود خورشید را میهمان ظهر عاشورا کند....

 

 

+ 93/08/10 hani |

 

عشق همیشه با من است

 

درست مثل همین انگشترهایی که کشیدگیِ انگشتانم را عادت داده اند به خودشان

 

مثل همین عادت دیرینه ی کتاب خواندنِ قبل از خاموشیِ چراغ خواب

 

باور کنید عشق همیشه با من است اما...

 

شب ها که انگشتر نگین دارم را می نشانم لای کتاب نیمه تماممُ سرم را می گذارم روی سینه ی پهنت

 

تازه می فهمم توی لعنتی همیشه دو قدم از عشق جلوتری

 

 پ ن:از تمام روزهای سال،من شبیه ترینم به بیست و چهار شهریور،وقتی که هردو تمام قد ایستاده ایم به احترامت

+ 93/06/24 hani |

 

امان از این عینک طبی جدید!

 

این روزها موهایم را که می بافم،رها روی شانه ی راست

دقیق که می شوم می بینم

تنم،خانه به خانه در چهارخانه های پیراهن مردانه ات زار میزند از تنهایی...

 

     جاده را که سُر می دهم رو به رسیدن

     فرمان که به دست چپم می افتد

     تازه می بینم

    دست راستم آشفته از نبود دست های مردانه ات

    رها شده روی دنده هایی که از یک تا پنج مرا می برند رو به جلو وُ

    تا هیچ برم نمی گردانند به عقب،به تو...

 

همان لحظه که دخترک می شوم برایت به حکم دو چال گودافتاده ی روی گونه ها وُ

پیراهن صورتی گلدارُ

شیطنت های همیشه خندان چشم ها

یک لحظه می بینم چه ساده لو میرود یک تار سفید دیگر از موهایم در آینه

 

حالا تو بی عینک،هی اخم شو به سطر سطر این شعر

من وانمود می کنم که لبخند دیده ام!

 

+ 93/03/30 hani |

 

چیز زیادی خاطرش نیست،این ذهن نم زده از باران

یک تصویر مات و دیگر هیچ

فقط انگار مرد بوده ام آن شبِ بعد از رفتن تو

احتمالا بی بغض برایت نوشته ام خدانگهدارُ

بعد با پالتوی بلندِ مشکی ام،بی آنکه یقه اش را برگردانده باشم

بی هوا و بی قید زده ام بیرون

سرد

سخت

و خاموش

ابتدای طولانی ترین خیابان شهر را گام به گام گره زده ام به انتهایش 

بی اشک

بی شک

و بی چتر

خیس شده ام لابد

پک زده ام حتما آخرین نخِ سیگارِ جامانده در جیبم را

بی سرفه

بی هراس

بی خیال

و بعد سبک تر از هر زمان دیگری کج کرده ام راهم را رو به خانه

هنوز هم می گویم،چیز زیادی خاطرم نیست از آن شب

شک ندارم اما که گریسته ام

مردانگی را آنسوی دیوار جا گذاشته ام و این سو

سخت

تلخ

زنانه

تماما زنانه ،گریسته ام نبودنت را من

این جای قصه را همیشه یادم هست!

+ 93/02/24 hani |



بی گمان وسواس عجیبی داشته است خدا در ترسیم


       که زن از سرانگشتانش آغاز شده بود وُ مرد در امتداد شانه هایش مرد می شد


                         تمام دیروزاما دغدغه ام این بود


                                      انتهای کار،چه بر سر خدا

                                                                مرد

                                                                زن

                                                                و تابلوی بی نظیر خلقت آمد؟


 که لبخند در تمام تصاویر جهان از قلم افتاد


                   "بگو سیب" های چسبیده به شاتر هم، شاهد عینی این ماجرا!!!


+ 93/02/01 hani |


ما سال ها رو به سکوت نشسته بودیم


در همان تراسِ همیشگیِ پر نور


       و شهر،این شهر دودآلود،اشک این رقاصه ی ماهر را در چشمهامان رقصانده بود


ما سال ها خندیده بودیم،کوتاه حتی!


به حرکت صلح آمیز مورچه ها برای رساندن تکه های کوچک کیک شکلاتیِ عصرانه ی ما به

 یکدیگر


و هیچ یادمان نبود


مورچه ها پیامبرانی بودند که رسالتشان فقط خنده ی ما بود،روی همان تراسِ همیشگی پر

 نور،وقتی که شهر رقاصه ی ماهرش را در چشمهامان می رقصاند...



+ 92/12/18 hani |



خواستنی ترین نتِ این قطعه هم که باشی


                         فالش می شوی در نباید های ریتم!!!


                                 چه خوب که این میزانِ نا میزان هم با سکوت تمام شد...



+این روزها نه من وقت اش را دارم و نه او صفای همیشگی اش را،بلاگفا را می گویم

+نبودن های مکررم را به همیشه ی بودنتان ببخشید لطفا


+ 92/08/24 hani |



بی هوا می نویسم تبر


نقطه


سرخط


و جنگل،بی آنکه بخواهم به ته خط می رسد...


انگار که نوشته باشم "تو"


و دستم از تمام ضمایر کوتاه بماند!



+ 92/07/19 hani |



گاهی اوقات خودم نیستم


هانى نیستم


در تمام این گاهی اوقات ها،می توانم هرچیزی باشم جز خودم!


گاهی حتی یک تکه کاغذ مچاله شده از جنس ماتم


یک گام که برم گردانی عقب،عاشقانه ترین نامه ی سرگشاده ی عالم می شوم


دکمه ی Next را که بزنی لابلای زباله های خشک،چشم انتظار وعده ی دیگری از بازیافت ام


شاید دوباره به چرخه ی طبع ام بازگردد این احساس !!! 



+ 92/07/10 hani |




حرمت باران،بستن چترها بود

حرمت عشق،بستن چَشم

این درِ بسته،حرمت چیست؟!

که بعد از تو سرنوشت من و تمامِ خانه یکی شدُ

همه چیز زیر ملحفه ی سفید خوابید

خانه خاک خورد

من خاک شدم آرام...



+ 92/06/10 hani |



چقدر شبیه به همیم

من و انگشتانِ خسته ی دست راستت!

که ما نوشتیم

           بستیم

             باز کردیم

                      گرفتیم


نامه ها را

           زخم ها را

                    گره ها را

                           چتر ها را


و تو فقط خندیدی

آنقدر کودکانه و مست

که یادمان رفت،پای تعهد که به میان آمد حلقه را

به دستِ دیگری* کردی!



* این دیگری را دست چپ بخوانید یا دیگری! چیزی از مظلومیت انگشتان خسته ی دست راستتان کم نمیکند!!!

+ 92/05/21 hani |


مکان:دفتر کارِ م      زمان:حوالی غروب


تاریک/روشن

تاریک/روشن

تاریک/روشن


م : میشه بشینی رو به روم؟

ع : نه!

م : میشه تموم کنی این بازی رو؟

ع : کدوم بازی؟

م : همین رفت و برگشت نور،همین ول کردن ادامه ی بحثت به امون خدا!

ع : ینی می خوای بگی اون موقع که صندلی گردونت، رو به تابلو بود و نیم رخت رو به من، داشتی به حرفام گوش میدادی؟

م : اگه از پشت پنجره بیای کنار و اون کرکره رو هی باز و بسته نکنی، آره گوش میدادم

 ع : اما وانمود میکردی نمیدی.همه حواست پی رفت و برگشت نور بود!

م : هنوزم هست

ع : به حرفام یا نور؟

م : به وانمود کردنم! بگو

ع : دارم میگم،با همین بازی نور دارم میگم.نمی فهمی؟

م : چی رو میگی لعنتی؟این بازیِ نور حرف حسابش چیه؟


تاریک/روشن

تاریک/روشن

تاریک/روشن



ع : شده یه نیمه شب،تو تاریکی مطلق،رو تختت،وقتی دچار یه تنهاییِ مدامی دلت نور بخواد؟

م : نیگام کن و حرف بزن

ع : یه تیکه نور که بشه توش کتاب خوند،نوشت،سیگار آتیش کرد،قدم زد

م : نیگام کن

ع : داد نزن! شده؟

م : شده،خیلی شده

ع : عشقم همینه خب لامصب! یه فرصت کوتاه تو تاریکی مطلق که بشه توش کتاب خوند،دو سه خط نوشت،دو سه پک دود شد،دو سه قدم راهی

م : اون پنجره ی کوفتی... نیگام کن... لطفا... اَه،حالا چرا کوتاه؟

ع : چون تا کی میشه خوند،نوشت،پک زد،راهی شد؟

م : تا... تا وقتی که... بازیِ نورت عصبیم کرده

ع : تا وقتی که نور هست میشه،همچین که بره برمیگردی تو همون تاریکیِ مطلق روی تخت که توش دچارِ یه تنهاییِ مدامی

م : چرا باید بره؟؟؟بمونه

ع : چون هرچقدم که بخونی،بنویسی،پک بزنی،راهی شی،تهش یه روز دلت تاریکی می خواد برا خواب،آخرشم خودت خاموشش میکنی

م : ...


تاریک/ ـــــــ

تاریک/ ــــــ

تاریک/ ــــــ


هانی : انگار حق با گروس بود،سطرها در تاریکی جا عوض میکنند* ادامه ی متن خوانا نیست!


اما،اینجا : اتاق من         زمان:همین چند لحظه ی پیش

باوری آباژور کنار تخت را خاموش کرد!!!



*عنوان کتابی از گروس عبدالملکیان

پ ن:از ما که گذشت،اما...آباژور کنار تخت شما همیشه روشن!

+ 92/05/15 hani |


از همین چند واژه

همین چند کاغذ

همین چند هق هق خسته ام


همین چند کاغذ عجیب و غریب که آن بالا،درست سمت چپ

یکی آرام و نجیب لبخند می زند به شما

پایین تر لکنت گرفته اند اعداد بین واژه ها

بس که انگشت کم آورده ایم برای شمارش آدم ها!

باد دو صفحه را بیشتر ورق نزد

بی آنکه بداند در کدام صفحه پیر شدیم وُ چند صفحه زندگی کردیم

صفحه ی آخر اما،بی اعتنا به تمام آن روزها که مُردیم،جا دارد هنوز...


داشتم می گفتم

         خسته ام

           از همین چند واژه

                  همین چند کاغذ

                        همین چند هق هق

                  و همین چند لحظه پیش که شعر،در سطر دهُم اش تمام شد!


بی خود کِشَش داده بودیم...

 



+درد،چه دردی دارد! حالا می فهمم قرص ها بی پناه تر از آنند که در بیافتند با دردها...

 

+ 92/05/04 hani |



و جنگ، نامه بود

        بی مُهر و بی نشان


            از : دشمنی

             به : صلح


که شبی

     تفنگ با سرانگشت گلوله بر پیکر آدمی نوشت

   صبح اما...


هیچ سربازی به دست مادرش نرسید . . .

+ 92/04/28 hani |



مرورَش می کنی آرام با همین چند عکس آویز شده بر تاریک ترین خانه ی دنیا!


در اولی،آفتاب بوسه ای ست نجیب و بی زاویه بر گونه ها

هیچ چهار ساله ای از جنگِ صورتیِ پیراهنش با خاکستریِ آهن ها،شکایت ندارد

او تاب می خورد فقط

و باد،فاعلِ رهاییِ کودکانه ی موها ست...


دومین تصویر را برف قاب گرفته وُ چهارده سالگی دختر را،پالتوی قرمز

حیف...آنسوی کادر،انعکاس خنده و چتر نیمه بازش از چشم دوربین افتاده


درست از همین جا گره می خورد در تو با سومین عکس آویز شده بر بند

اینبار اما برف نشسته روی تنَش

قرمزیِ پالتو روی لب هایش

و صورتیِ کودکانه ی آن روز  یک دسته رز وحشی ست جا مانده در دست ها

و چه ساده برقِ چشم ها نورِ فلاش و انگشتریِ دست چپ را از رونق انداخته!


این یکی را شک ندارم خاطرَت هست

بی هوا ثبت اش کردی

یک میزِ پر کتاب

لپ تاپ نیمه باز

فنجان نیمه پر

خستگی های ناتمام

و یک بغض،که بعد از شاتر تا شانه های تو ادامه داشت...


اجازه می دهید شعر را همین جا تمامش کنیم؟

عکس آخر را با نور قرمز هم نمی شود دید

بانوی قصه ی ما در تاریکیِ خانه خوابید...


+ 92/04/15 hani |



ابتدا،گام های تو بود و کفش هایی جفت شده رو به رفتن

ادامه،همین ها که من تصویر می کنم و تو تصوّر

هیچ چیز عجیب نیست


حتی اینکه تو،کوله ات را ببندی با چند خاطره وُ

                                                          من تیر بکشد شانه ام از درد


تو،چترت بسته باشد وُ

                             خیال من خیس شود


تو،شال گردنت را محکم ببندی وُ

                                     من گره بخورم با یک بغض


برف را تو بتکانی از سرِ شانه ات و

                                           سپیدی اش بپاشد روی موهای من


تو،دود شوی با سیگار وُ

                              صدای من دورگه شود


آرشه را اینبار تو بکشی روی سکوت وُ

                                            ساز من از کوک بیافتد


در معروف ترین کافه های دنیا تو،قهوه ات را بی شکر سفارش دهی وُ


                                                                                  کام من تلخ شود هر بار


 تو آنجا مثل یک قرارداد کاریِ مهم که چند امضای معتبر نشانده باشند پای اش بدرخشی وُ


                                                                       من اینجا مچاله شوم در فسخ یک قرار


صلح شوی روی چال گونه ات با دنیا وُ

                                           یک جنگ جهانیِ دیگر پا بگیرد بین من و آینه!


صبر کن


دومینویِ لعنتیِ این شعر بی آنکه بخواهم ریخت!


قطعه ی آخر امّا،باد بود که زودتر از تو به من رسید وُ

                                                           در را پشت سرش بست...

+ 92/04/08 hani |



یک کافـــــــــــــــه

یک مـــــــــــــــرد

میز شماره ی هفده


برف سنگین

         روزنامه مچاله

               سیگار در بُهت


مرد می نشیند روی صندلیِ دختر و خیره میشود به جای خالیِ خودش!

اصلا بیا همه چیز را یک بوسه به عقب برگردانیم!

تا

برف پا پس بکشد از پشت شیشه های کافه و شقیقه های مرد

و

میز شماره ی هفده سرش شلوغ باشد


دو فنجــــان قهوه

یک پاکــتِ بی کار

دو کـام  لبخنــــــــد


یک ردیف واژه از زیرِ چاپ پنجم آخرین کتاب بریزد روی میز

مرد شاعر مستقیمِ واژه ها باشد و شعر،در بطن چشم های دخترک منتشر شود!

یا نه بیا فلاش فورواردَش کنیم

برف پا بگیرد و مرد همین پالتو تنش باشد


باز هم میز شماره ی هفده

دو قهوه ی ســــــــــــــــرد

یک نخ اعتـــــــــــــــراض

دست های قهـــــــــــــــــــر


یک سوی میز مشت شود سکوت از سر خشم

آن سو حبس بماند میان دو لب


پایان ماجرا


چند اسکناس تا نخورده روی میز

یک حلقه که می رقصد روی سنگفرش خیس

دست های دختر...

که اِشغالِ دیگری ست!


هی کافه چی!

ردِ چه را میزنی پشت این پنجره های ایستاده به احترامِ برف؟!

قدم های آن مرد،یک بوسه به عقب برگشت!

+ 92/04/01 hani |




داخلی/آشپزخانه/شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح


زن در تصور یک تانگوی دو نفره با کلمات،آن هم روی سرامیک های سرد و ساکت و سفید،غرق است

نور با حریرِ پرده باله میرقصد

شور تا مرز شعر در شعور زن ریشه دوانده

حیف...

حیف،شیرِ روی گاز و حوصله ی میزانسن بد موقع سر میرود از او...



داخلی/اتاق نشیمن/هشت و بیست دقیقه ی شب


سیم تلفن لابه لای انگشتانش می چرخد

نور در گریزِ از روزنه ها،به دست های زن پناه برده

لبخند آنقدر حرفه ای ست و زیر پوستی که نیازی به دیالوگِ اشک ندارد این سکانس

کسی آنسوی خط نیست...

مکالمه پشت درب بسته ی یک آپارتمان متروک از مشترک مورد نظر جا مانده!!!!



داخلی/اتاق خواب/تخت دونفره ی سفید/دو و بیست و هشت دقیقه ی بامداد


نور درست شبیه یک سوپراستار سایه ی مرد را می نشاند روی دیوار

رو به زن و پشت به دنیا...

طرح یک بوسه با سرانگشتان زن روی لب های سایه پیداست

دکوپاژ بهم ریخته

             پرده از یک شعر می افتد

                                           کات پایان ماجرا نیست

                                                                    تنهاییِ زن از کادر بیرون زده است!



پ ن:نظرات این پست تایید نمیشود

تا خاموش یا همیشه همراه اینبار منتقدانه تر انگار گفته بودی هانی را زمزمه کنید

البته،لطفا

+ 92/03/27 hani |



به وقت محلی اینجا، صبح  قرار داشتم با یک شاعر

به وقت بی محلیِ شعرها،شب سرک می کشد به خوابم!

بیدار نمی شوم و این شعر تا ادامه میرود

تا همین سطر که بنویسم سکوتُ بخوانی اش فریاد !!!

سَر بروم از شعرُ

ملحفه ی سفید بکشم به کابوس های سیاه

چند ترانه دم کنم برای تو

ساعت کوک کنم برای قرص های خواب !

چتر ببرم با خودم در حمامُ

بعد خیس و خسته و خاموش

دانه بپاشم برای گنجشک ها

با دست هایی آغشته به شعر و متهم به گندم!

سرخ شوم روی لب هایم

شرم بدود در آینه

نخ شوم میان انگشت هایت به رسم یک پاکت سیگار

پک بزنی هوای سرد رابطه را

باز کند پنجره را دست های هرزه ی باد

شهر بریزد توی اتاق

لرز بپاشد در تنمُ سرما

دکمه به دکمه

بسته شود روی پیراهنم

همین ها کافی ست

تا عطسه . . .

مکث شود شعر را

صبر بیاید

صبر کنم

صبح شود

شاعر شوم

و به وقت بی محلیِ شاعر ها

کلاهم را بکشم جلو

دست هایم را جا بگذارم در جیب هام

و آرام

رد شوم از کنار تمام قرارها...




+ 92/03/18 hani |



مؤمن تر از همیشه می آید


می نشیند کنار خاطراتِ تابدار تو،روی همان صندلی لهستانی


با سرانگشت اشاره ای،کلاویه ها را دعوت میکند به سکوت


پَر شال اش شمع ها را می کُشد یک یک


فنجان نیمه پر چای را درست از ردِ آلبالویی یک رژ سر میکشد


مهجورترین کتاب قفسه را می کِشد جلو


آنقدر که سایه بیاندازد روی تمام کتاب ها!


نفس میکشد فضا را


ریه اش پر میشود از سال های یک هزار و سیصد و دیروز


پرده را میکشد که خورشید را بدزدد از شب این خانه


نور اما لجوج و بازیگوش،کش می آید تا یک سطر


یک خط خطی دیگر


تا همان عاشقانه ی مبهم


که رد نگاه خیره اش روی تن اش مانده


دست خط مرا که نمی شناسد،می رود


و در آرام پشت سرش بسته میشود...



پ ن:با همان انگشت که اشاره کرده ام تورا، وادار به سکوت کرده ام  تمام دنیا را با یک هیس !!!

حرف نمیزنی؟!

+ 92/03/11 hani |



نابودِ یک نفس

     جنون یک نگاه

             دنیایی در سکون


شب و شراب و شرم حضور تو

                                 دستی که می لرزد

                                                       و بعد

                                                      مستانه میرقصد رومیزی

                                                                             از یک جامِ واژگون !!!




+شبی میهمانم میکنی به شاملو.بیداد میکند شعر،آنقدر که وهم شاعرانگی بَرَم میدارد

می نویسم و شب به نیمه نکشیده شرمِ این وهم میکُشد مرا!

+پاسخ تمام کامنت ها با خود شاملو

او که باشد قلم راه نمی آید با ما!

+ 92/02/05 hani |



من از یک قرار تاریخی با حافظ می آیم

از یک تقسیم عادلانه!

هر چه جام می نصیب او

هر چه فال به نام ما !



که تو بهتر میدانی فالگیر ها،اولین انگشت نگاران تاریخ اند!

نمی بینی مگر هرچه انگشت میکشم وسط این فنجان نام مرا میبرند جای تو !


اعتراض دارم !



مگر صد سال تنهاتر از این سیزده نحس نشده ایم ما؟!

پس شومی اش تا کی ؟!

تا کدام خاطره ؟



تا آنجا که هدایت درست چند لحظه پیش از هدایت ابدی اش سه قطره از خونش را به من بخشید؟!

یا همان جا که فروغ قبل از تصادف کذاییِ دروس _ قلهک کلید خانه ی سیاهش را به من سپرد!

تا کجا ؟



اصلا تو میدانی آخرین گلوله ی جنگ جهانی دوم هنوز در سینه ی من می رقصد؟!

منبع موثقش با من !!!

که چه سندی محکمتر از این انار که مدام چکه میکند روی پیراهنم!



کم که خاطره نداریم ما با هم

عکس هایش که هست

حک شده برتخت جمشید!




فراموش کرده ای واقعا؟!




که ما در سونات مهتاب بتهوون چند نت سکوت کرده ایم

یا چقدر ابهام ریخته ایم در لبخند مونالیزا!




به خیالت آسان بود دیدن آن همه یادگار های وطنی در لوور؟!

یادگارهایی از بازی من و تو

با خاک

با باد

با آب




حتی خاطرت نیست تو مال کجای تاریخی؟!

مال چقدر قبل؟

مثلا چندتا؟

یکی...
دوتا...
سه تا...
چند تا؟؟؟




رد پای مرا نگیر

گمم میکنی

حتما می دانی یک صفحه از تاریخ را کودکی قایق کرد و انداخت روی نیل!

تا من در همان یک صفحه قرن ها روی نیل بچرخم و بچرخم...

سند تاریخ اگر به دستت رسید

لطفا به همه بگو نام مرا نشنیده بگیرند!



خسته ام...
بگو جغرافیا که تو را برد

تاریخ هم برایم از انقضاء افتاد...

+ 92/01/09 hani |



آخرین بار،آخرین پارک،آخرین هارا یادم نیست دیگر.اما چند روزی می شود که پارک خودش را ،شبش را،باران و نیمکتش را کشیده است تا من

چند روزی ست که در حاشیه ی این پارک آدمها هی میروند...هی میروند و من بدون این عینک برگشتشان را نمی بینم


چه بادبادک ها که هنوز به سقف ذهنم نرسیده جان میدهند در راه!و چه راه ها که رسیدن را کورتاژ کرده اند اینجا


به تنگ آمده ام در این چند روز از پای کوبیدن های پسربچه ای که مابین دعوای پدر و مادرش تاب می خورد...و باز هم تاب می خواهد


خسته شده ام از قرارهایی که سَر میروند از ساعت،از نیمکت هایی که نِشسته می میرند،از دخترک هایی که با معصومانه ترین هرزگی های جا خوش کرده در کوله هایشان گز میکنند وجب به وجبم را


مردی در من هست که هرشب خودش را،فلسفه و سیگارش را یکباره و یکجا دود می کند و عمریست همخوابه اش خداست


آن سوتر دقت کنی اگر،پیرزنی ست جا مانده در 20سالگی که 70سالگی اش را آلزایمرش سر کشیده

و آخ...آخ از این ریتم نا کوک که گیتار این جوان قی میکند مدام...که مرا هی یاد خودم می اندازد این ریتم،این ناکوک لاکردار


.بی وقفه باران میبارد در این پارک که ساعتش،ساعت هاست به حوالی 11 مومن مانده


بی وقفه باران میبارد...و آنقدر میبارد این باران که نم نم


نم می کشد در من همه چیز


                                                            همه چیز

همه چیز

+ 91/11/30 hani |



سلام.من رفتم

تو غصه تو بخور،از دهن میافته! من برنمیگردم

یکم خاطره برات گذاشتم رو اُپن،من که نیستم سرت و گرم میکنه

حواست باشه اونقدر داغ نکنی که حوصله ت سَر بره

درا رو قفل کردم که نه تو بری نه کسی بیاد،خیالت تخت،شب آروم بخواب

فقط...

نه دیگه،هیچی نموند

همین،من رفتم هانی...



پ ن 1:کاش لااقل یادداشتت بالای آب سرد کن نبود! بی ربط ست اما سالهاست رخصت نداده آب خوش از گلویم پایین برود

!پ ن 2:آنقدر ساده گفتی رفتم که هوس کردم بگویم آمدی 2 کیلو سیب هم بگیر

پ ن 3:مرا بابت این پ ن های دیوانه می بخشید که،نه؟؟؟

+ 91/11/28 hani |



امروز یک مشت کلمه پاشیدم روی میز آشپزخانه و با چاقو افتادم به جانشان!

با همان چاقو که از همه تیزتر بود!


چپ چپ نگاهم نکن


با هم کنار نمی آمدند خُب،جمله نمی شدند که این لعنتی ها!!!


پای پزشکی قانونی را وسط نکش لطفا


"تو" میان آن همه کلمه نبود،باور کن!


که اگر بود...


کنار می آمدند شاید با هم،جمله می شدند شاید لعنتی ها...



پ ن:حال هیچکدام از کلمات خوش نیست،یکی از آنها که هویتش پیدا نیست ساعتی پیش جان داد

+ 91/11/26 hani |



سرد ست این کافه اما،به تلخیِ قهوه اش می ارزد!

کلاهت را بردار،راحت باش

جای دنجی ست اینجا

این کافه مِنو ندارد

قهوه هایش شکر ندارد

اینجا

آینه

پرستیژ

دود

پاتوق

ندارد

باورت نمیشود اما،اینجا مشتری حتی...

ندارد!!!

راحت باش

این کافه مرا هم ندارد

تو را هم ندارد

خیال کن تو حتی،خیالِ ما را هم در سر ندارد...

کلاهت را بردار جانم

یک خیال ساده که این حرف ها را ندارد !

+ 91/11/24 hani |



رخوت خیس این خیابان جان میدهد


برای پرسه


دیرآمدی

پرسه هم پرید...


رخوت خیس آن خیابان جان داد!

+ 91/11/02 hani |



من مستخدمی را میشناسم

که سالها ست به جای دستکش,شرافت دستش میکند

تا فقرش را بشوید


برق افتاده این روزها دستکشش اما...


فقرش چرک است هنوز!

+ 91/10/30 hani |



می آویزمت به همه چیز!

عکست را به قاب این دیوار


شاخه گلت را به کنج این گلدان


یادت را به پیراهنم!


آن گوشه ی سمت چپ که درد دارد این روزها...

+ 91/10/16 hani |